تبليغاتX
پسرک روی پله برقی
پسرک روزهای اول یک‌بار گفت با این کارهایی که دارن میکنن بزودی تهران کاملا ویران میشه.

*

چند روز پیش گفت اگر درگیریهای خیابانی تموم نشه و ما اونجا باشیم منم کشته میشم؟ (معلوم شد ما زیادی جلوش اخبار گوش کردیم که کلمه ‌‌Street Fights  رو اینقدر راحت استفاده می‌کنه)

*

معلمشون دیروز صبح منو کناری کشید که این بچه نگرانه و از من راجع وقایع تهران می‌پرسه. حتی گفته مامان و بابام دیگه اخبار کانال چهار رو موقع شام نگاه نمی کنند که من ناراحت نشم، اما من می‌دونم تهران شلوغه. و من خودمو زدم به اون راه که خبر ندارم، چون مطمئن نبودم شما چه جوری براش قضیه رو گفتین و نمی‌خواستم با حرفای متناقض گیجش کنم. فقط بهش گفتم که آدما بالاخره راهی برای مشکلاتشون پیدا می‌کنن و پیروز میشن. با خودم گفتم چه عاقل است این میسیز هال!

*

این روزها و شبهای اخیر بی‌بی‌سی فتیله اخبارشو به شکل محسوسی کشیده پایین و خانم خبرنگار معروف کانال چهار رو هم مثل مال بی‌بی‌سی از ایران بیرون کردن. ما هم با خیال راحت‌تری دوباره داشتیم اخبار گوش می‌کردیم سر شام و اخبار ایران بود باز. یک "بنر" برای اخبار ایران درست کردن با پرچم ایران. پسرک یکدفعه گفت: نگاه کن قبلا روی پرچم می‌نوشت انتخابات ایران، حالا نوشته بحران ایران. و نگاهش باز نگران شد.

*

از دست بچه‌های این دوره و زمونه...

نوشته شده توسط اسفند در جمعه پنجم تیر 1388 |

در ده روز گذشته بارها این خاطره را بیاد آوردم و اگر قرار بود اینجا چیزی بنویسم، حتماً آن را نوشته بودم. علاوه بر اختلالات مرتبط با سایت بلاگفا که در بسیاری از اوقات دسترسی به مدیریت این وبلاگ را غیرممکن می‌کرد، دیگر فکر نمی‌کردم که قرار است اینجا چیزی بنویسم و این وبلاگ از ذهنم خارج شده بود. طفلک پسرک نه تنها وبلاگش که حتی به خودش هم این روزها توجه چندانی نشده است.

خاطره مورد اشاره به دوسه ماه پیش برمی‌گردد و مسابقه‌ای که صدها بار برگزار شده بود. از وقتی پسرک سه ساله بود موقع برگشتن به خانه، پله‌های منتهی به آپارتمان را می‌دویدیم تا برنده معلوم شود. البته نودونه درصد اوقات او بود که برنده می‌شد. کم‌کم مسابقه را گسترش دادم که مثلاً برنده کسی است که هم اول برسد و هم کفش‌هایش را در جاکفشی بگذارد، کیفش را روی زمین ولو نکند و سر جایش بگذارد و چیزهایی شبیه این. با مراعات تقریباً همیشگی من او برنده تقریباً ثابت این مسابقه بود و بارها بعد از اتمام مسابقه بحث می‌کردیم که من چند بار برده‌ام. طبق آمار من من دوبار برنده شده بودم و بقیه اوقات او برنده بود. اما او با جدیت تمام و تقریباً هر روز بحث می‌کرد که یک بار شما برده‌ای و یک بار هم مساوی شده است.

آن روز می‌خواستم ببرم و برخلاف همیشه دویدم تا برنده شوم. پیدا کردن کلید در جیبم طول کشید و نتوانستم زود در را باز کنم. او به من رسید، اما من اول به داخل آپارتمان لغزیدم. بغضش ترکید و زار زار گریه کرد. لباس‌های مدرسه‌اش را عوض نمی‌کرد و اجازه هم نمی‌داد که من کمکش کنم یا نزدیکش بروم و مرا هل می‌داد که به اتاق دیگر بروم و پیشش نباشم. گریه‌اش تمامی نداشت. با هر بدبختی بود نزدیکش شدم تا از دلش در آوردم. جمله همیشگی خودم را تحویلم داد و گفت می‌داند که «برد و باخت مهم نیست، مهم اینست که سعی‌مان را بکنیم». با این جمله مرا خلع سلاح کرد و نمی‌دانستم باید چگونه حرف را ادامه دهم. پرسیدم «پس چرا گریه می‌کنی». به وضوح دلش نمی خواست به‌من نگاه کند، زیر لب گفت: «شما تقلب کردی! کفشهات را در نیاوردی!» و دوباره بغضش ترکید. تازه متوجه شدم که در هیجان برد در مسابقه‌ای که همیشه بازنده بودم، یادم رفته بود که قواعد را رعایت کنم. قواعدی را که خودم تعیین کرده بودم، در مسابقه‌ای که خودم داور همیشگی آن بودم، نقض کرده بودم.

آن بغض و گریه بالاخره تمام شد، اما مسابقه ما هیچ‌وقت دوباره پا نگرفت و هر چه سعی کردم نشد که نشد. من تقلب کرده بودم و او دیگر از این بازی لذت نمی برد.

نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه یکم تیر 1388 |

پسرک می‌گوید: مامان مسیح حقیقت داره.

می‌گویم: از کجا فهمیدی؟

می‌گوید: من دائرةالمعارف بچه‌ها رو نگاه کردم، همه جا نوشته ‌ BC  یا AC یعنی قبل از تولد مسیح یا بعد از تولد مسیح. پس مسیح راسته دیگه؟

نوشته شده توسط اسفند در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

 با جدیت تمام کاغذی برداشت و روی صندلی کنار میز ناهارخوری نشست و مشغول نوشتن یا شاید هم کشیدن شد، انگار نه انگار که داشتیم با هم حرف می‌زدیم و مثلاً مدرسه خانگی داشتیم. من هم پس از اندکی تأمل، از خدا خواسته، رفتم سراغ اینترنت و به کار خودم مشغول شدم. بعد از حدود ده دقیقه گفت: « بابا من یک اختراعی کردم! اسمش belg است!»

***

داستان از آنجا شروع شد که من - با این‌که به درس ما ربطی نداشت -  اسم "چنگیز" را آوردم. چه شد که نام جناب "تموچین خان مغول" بر زبان من آمد، خودش داستانی دارد که بماند برای فرصتی دیگر. خلاصه نام چنگیز و سؤالات بی‌پایان پسرک، باعث شد که کلاس ما به درس تاریخ تبدیل شود. رفتم و کتاب مصوری درباره تاریخ جهان را که یکی دو سال پیش برایش خریدم و فکر نمی‌کردم حالا حالاها وقت استفاده از آن بشود، آوردم. البته پسرک قبلاً جاهایی از آن را خوانده بود. با کمک همدیگر سه چهار صفحه‌ای که در مورد چنگیز و کشورگشایی مغول‌ها در قرن ۱۳ میلادی بود را پیدا کردیم و با هم خواندیم. نقشه‌ها نشان می‌داد که از چین تا ایران و آسیای صغیر بخشی از قلمرو آنان بوده و مغول‌ها حتی به مسکو هم رسیده ‌بودند. پسرک در مورد نام ایران و یورش به ایران خیلی مکث کرد. کمی هم به تصویرسازی‌‌ای از جنگ‌جویان مغول و صحنه جنگ خیره شد و پس از آن کلاس را بی هیچ مقدمه‌ای ( و درحقیقت مؤخره‌ای) خاتمه داد!

***

- خوب حالا این belg چی هست؟ - یه چیزیه مثل bell (زنگ) اما صداش رو همه کشور می‌تونند بشنون.

- به چه دردی می خوره؟ - اگر یه روز تو بامدادلند جنگ بشه، من اونو به صدا درمیارم تا همه بچه‌ها و بزرگ‌ترها بشنون و برن قایم بشن و فقط آرمی (ارتش) بمونه.

نوشته شده توسط بهمن در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 |

اخبار بی‌بی‌سی می‌گوید که رکسانا صابری آزاد شده است و قبل از اینکه دنباله خبر را بشنوم، پسرک وسط می‌پرد. - گفت ایران؟  - بله

- چه اتفاقی برای آن خانم ایرانی افتاده است؟  -هیچی

- نه شما باید به من بگی!  -هیچی بابا اون خانم اشتباهی افتاده بوده زندان، حالا فهمیده‌اند اشتباه شده، آزادش کرده‌اند.

- خیلی عجیبه!  - چی عجیبه؟

- این خبر خوبیه! - آره خبر خوبیه، ولی چرا عجیبه؟

- عجیبه که بی‌بی‌سی خبر خوب هم می‌گه! من فکر می‌کردم فقط خبرهای بد مثل جنگ یا آنفلوانزای خوکی در اخبار می‌آید!

 

نوشته شده توسط بهمن در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 |

برای پسرک همه چیز بازی است. احتمالاً برای همه بچه‌ها کم و بیش همین‌طور است، اما در بازی کردن با همه چیز نقش ما هم کم نبوده است. از وقتی کوچولوی کوچولو بود من با او بازی کرده‌ام. ده‌ها بازی مختلف و بسیار ساده طراحی کردم و یا از ایده‌های دیگران کمک گرفتم. طبیعی است که بیشتر بازی‌های طراحی شده، آموزشی از آب در می‌آیند و به کودک آموزش هم می‌دهند. این رویه آن‌قدر ادامه پیدا کرد که پسرک معتاد دانستن شده است.

سال اولی که به مدرسه (چیزی شبیه آمادگی در ایران، اما یک سال زودتر از ایران) رفت، بخاطر ساعات زیادی که در خانه نبود، بازی‌هایمان محدود شد. مشکل اینجا بود که در مدرسه چیزی نداشتند که به او بدهند و به خاطر بقیه بچه‌ها او را به بازی نمی‌گرفتند. تصور کنید به بچه‌ها می‌خواهند شمردن و یا ۲+۳ را یاد دهند و پسرکی در آن میان جدول ضرب بلد است و یا می‌تواند داده‌ها را دسته‌بندی کند و چیزی شبیه جدول فراوانی بکشد. واضح است که باید به طریقی از شرّش راحت شوند. معلمش چندین بار به من یا اسفند گفته بود که عمداً او را در کلاس نادیده می‌گیرد. او نه تنها به خاطر توانایی‌هایش تشویقی اضافه نمی‌شد که حتی تشویق معمول بچه‌ها هم از وی دریغ می‌شد. دلیلشان هم این بود که پسرک باید یاد بگیرد از دیگران بهتر نیست و شکیبایی داشته باشد و معلوماتش را به رخ نکشد. در مدرسه پسرک (و احتمالاً در تمامی مدارس انگلستان) به بچه‌ها برای کارهای خوبشان، جواب‌های هوشمندانه‌شان و یا پیشرفت‌شان "ستاره" می‌دهند. وقتی تعداد این ستاره‌ها ده تا شود آن دانش‌آموز را در برنامه‌ای جمعی تشویق می‌کنند و مثلاً یک ستاره بزرگ به سینه‌اش نصب می‌کنند. پسرک ما حتی از گرفتن طبیعی ستاره‌ها هم محروم بود، چرا که به وی اجازه ابراز وجود نمی‌دادند و سؤال‌ها را از بچه‌های دیگر می‌پرسیدند. یادآوری آن خاطرات برایم تلخ است. بیاد می‌آورم که یک سال تمام او چندان "شاد" نبود و به‌جای آن‌که با خوشحالی به مدرسه برود، با خوشحالی به خانه برمی‌گشت و با تلخی بیاد می‌آورم که چندین بار بعد از رسیدن به خانه گفته بود: I need education و بساط عروسک‌های را پهن کرده بود تا مدرسه بازی شروع شود و من به او و عروسک‌هایش چیزی یاد بدهم.

اما امسال فرق می‌کند. از همان روزهای اول سال معلم مهربان پسرک او را به رسمیت شناخت و برایش برنامه‌های جداگانه‌ای تدارک دید. البته سیستم مدرسه هم اجازه این‌کار را به راحتی به معلم می‌دهد. در کل مدرسه سال‌های اول و دوم با هم بصورت مخلوط کلاس‌بندی شده‌اند. یعنی اینکه سه کلاس وجود دارند که اول و دومند. در هر کلاس نصف دانش‌آموزان سال اولی و نصف دیگر سال دومی هستند و کلاسی که همه سال اولی (یا دومی) باشند، وجود ندارند. در هر کلاس نیز بچه‌ها بر اساس توانایی‌شان به گروه‌های مختلف تقسیم شده‌اند و این تقسیم‌بندی تغییر می‌کند، بدین معنی که کودکی ممکن است در زنگ حساب جزو بچه‌های پیشرفته باشد اما در ساعت انگلیسی جزو دسته‌ای دیگر. وقتی ساعت حساب است، هر سه کلاس حساب دارند و پیشرفته‌ترین بچه‌های هر سه کلاس به یک کلاس می‌روند، ضعیف‌ترین‌ها به کلاسی دیگر و متوسط ‌ها در کلاس سوم. البته در این کلاس‌های مجازی جدید هم بچه‌ها دوباره گروه‌بندی شده‌اند و آموزش همه دقیقاً یکسان نیست. این رویه برای زنگ  انگلیسی  هم تکرار می‌شود. بچه‌ها هر روز هم زنگ حساب دارند و هم زنگ انگلیسی . این سیستم باعث شد که پسرک خیلی سریع خود را در بین سال دومی‌ها ببیند و پس از گذشت دو سه هفته دیگر در گروه‌های پیشرفته سال دومی قرار گیرد. این سیستم و این موقعیت سبب شد تا دوباره به مدرسه علاقه‌مند شود و با شادی به مدرسه برود. در حال حاضر هر روز از اینکه فلان چیز را می‌داند ما را سخت متعجب می‌کند. در این روزها دیگر مرا به‌عنوان معلم در مدرسه خانگی انگلیسی‌اش قبول ندارد و به بچه‌ها و شاگردانش خودش درس می‌دهد و نقش معلم را خودش "بازی" می‌کند. البته همچنان گاهی با هم مدرسه فارسی داریم که من معلمم و او شاگرد.

سال پیش که پسرک از مدرسه‌اش راضی نبود، من هم فقط بدی‌های مدرسه را می‌دیدم و باعث شده بود تا بیشتر اوقات (البته با خودم و در خلوت خودم) گلایه کنم و از سیستم آموزشی اینجا انتقاد کنم. اما امسال خوبی‌ها را هم می‌بینم. امسال متوجه‌ شده‌ام که "معلمی" در اینجا چه کار سخت و پرمسؤلیتی است و مدیر ِ دبستان بودن ( که اینجا او را "سَرمعلم" می‌نامند)  چقدر کار مهم، دقیق و شاقی است. سَرمعلم دبستان پسرک اسم تمامی بچه‌ها (حدود ۱۴۰ نفر) را می‌داند و تمامی والدین را می‌شناسد و با هر کدام از آن‌ها حرفی برای گفتن دارد. دو سه روز پیش به اسفند می‌گفتم که علاقمند شده‌ام معلم ابتدایی شوم، اما در حال نوشتن این سطور به این نتیجه رسیدم که «نه، از من برنمی‌آید و خیلی سخت است».

نوشته شده توسط بهمن در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 |

قبلا یک‌بار به بریشنا دخترک شیطان ،‌ زرنگ و سرزنده نپالی در پست مربوط به کریسمس اشاره کرده بودم. این بچه در سالهای مهدکودک پسرک با او هم‌کلاس بود و حالا هم با پسرک هم- ‌مدرسه‌ای هستند،‌ اگرچه در یک کلاس نیستند.  بریشنا برای من همیشه نمونه "سرخوشی" کودکانه است: چهره سبزه و با نمکش همیشه در حال خنده است و انگار اجزای صورتش هم مثل جسم سبک و پر تحرکش یک لحظه آرام و قرار ندارند. یک نوع بی‌خیالی و شادی در چهره این بچه هست که مثال زدنی‌است. آدم فکر می‌کند این بچه هرگز غصه‌ای ندارد و یا غصه را نمی‌تواند بفهمد.

 روز جمعه  که برای شرکت در گردهمایی جمعه‌های مدرسه پسرک یک ساعتی آنجا بودم، و بالطبع مشغول "مشاهده" کودکان که به شکل دایره روی زمین کنار هم می‌نشینند، بریشنا را می‌دیدم که میان توضیحات خانم مدیرحوصله‌اش سر می‌رود و دائم بینی‌اش را چین می‌دهد یا صورتش را کش وقوس می‌دهد و با حواس پرتی سعی می‌کند به حرفهای خانم مدیر توجه کند. آخر این بچه توی پارک دائم بالای نرده‌های بازی است و یا دارد از جاهای بلند می‌پرد و واقعاً مثل میمون می‌تواند با دستان آویزان حلقه‌های "مانکی بار" (نرده میمون) را بدون هیچ زحمتی یکی یکی جلو برود، کاری که پسرک ما هنوز که هنوز است نمی‌تواند حتی به آن فکر کند (دیروز با هزار خواهش و تمنا حاضر شده از حلقه اول بدون آنکه من نگهش دارم آویزان شود و بیشترش را هم جیغ کشیده و بعد کلی خوشحال شده که توانسته یک کار جدید یاد بگیرد، کاری که بریشنا اقلا ً دوسال است بر آن مسلط است).

پدر و مادر بریشنا با من سلام و علیک دارند، اگرچه که از وقتی بچه‌ها به مدرسه واقعی می‌روند،‌ کمتر می‌بینمشان. مادر بریشنا با سروروی تمیز و مرتب،  لباسهای رنگارنگ نپالی و رژلب بسیار سرخ و بینی سوراخ‌کرده و طلاهای بسیاربراق و بسیار زرد نمونه یک خانم نپالی در شهر کوچک ماست. شنیده بودم که نپالی‌هایی که در این شهر برای آموزش و خدمت در ارتش می‌آیند، وضعیت مالی بسیار خوبی دارند و گاهی پیش خودم فکر می‌کردم پدر ومادر بریشنا هم ازهمان گروه باشند. اما در سالهای بعد از مهد کودک،‌ همیشه می‌دیدم که بریشنا، برادر کوچکش و دو سه تا بچه نپالی دیگر را کسان دیگری به مدرسه می‌آورند. بریشنا عادت دارد تا مرا می‌بیند از دور با شادی دست تکان بدهد و فریاد بزند: مامان پسرک! مامان پسرک! و منهم برایش دست تکان بدهم و سلامش کنم. پارسال برای دعوت کردن بریشنا به جشن تولد پسرک چند روز صبح منتظر شدم تا بلکه مادرش را ببینم، اما او و بقیه بچه‌ها،‌ طبق معمول خیلی دیر با آقای جوانی که بچه‌ها را مثل چوپانی به جلو می‌راند، به مدرسه می‌رسیدند. یک‌روز عاقبت کارت دعوت را در کیف دخترک گذاشتم و برایش توضیح دادم که چه خبراست و حتما ً آن را نشان مادرش بدهد. او هم سر تکان داد و گفت باشه. یکی دو روز بعد دوباره ازش پرسیدم آیا به مادرش گفته و آیا بالاخره به جشن پسرک خواهد آمد و دخترک سر به هوا باز هم به علامت تأیید سر تکان داد. بگذریم که اوهرگز به مهمانی ما نیامد و دوستی‌اش هم کم‌کم با پسرک تحلیل رفت (هردودرکلاس جدید دوستان تازه یافتند)، اما من هرگزهم موفق به دیدار مادرش نشدم. تا آنکه یک روز که برای تدریس صبح خیلی زودتر ازمعمول به دانشگاه رفته بودم، مادر بریشنا توی کریدور دراز دانشگاه صدایم زد: ‌باهمان لباس آراسته و همان رژلب سرخ و چهره خندان. گفت که در دانشگاه ما کار نظافت می‌کند و از من پرسید من آنجا چه کار دارم که برایش توضیح دادم آنجا هم دانشجو هستم هم تدریس می‌کنم. صبح زمستان به آن زودی، مادر بریشنا با تیم نظافت که همه نپالی بودند و یک خانم سرکارگر سفیدپوست انگلیسی ریاستشان می‌کرد، کار را تمام کرده بودند و آماده رفتن بودند و سروکله دانشجوها و کارمندان و اساتید داشت کم کم پیدا می‌شد. تازه متوجه شدم چرا نمی‌تواند خودش بچه‌اش را به مدرسه ببرد.

بریشنا هنوز هم با چند تا بچه دیگر با آقای جوانی تا مدرسه همراهی می‌شود و همیشه آن‌قدر دیر که من وقتی دارم از مدرسه بیرون میایم، بریشنا را از دور توی پارک (که به مدرسه منتهی می‌شود)‌ می بینم که دارد به سوی مدرسه می‌آید، برایم دست تکان می‌دهد و اسمم را صدا می‌کند. چیزی که هست این است که گاهی بریشنا را صبح‌ها غصه دار می‌بینم. گاهی می‌بینم که این بچه که برایم مظهر شوق زندگی است،‌ که چهره‌اش برایم گواه شادی و بی‌غمی زوال‌ناپذیر کودکی است، سر به پایین دوخته و غمگین و سنگین می‌نماید و به تذکرات "چوپان" که فرمان حرکت می‌دهد توجه نمی‌کند. می بینم که پاهایش را روی زمین می‌کشد و درست راه نمی‌رود. انگار حوصله ندارد. گاهی صدایش می‌کنم و صبح بخیری می‌گویم و او انگار ذوقی ندارد، یا مرا نمی‌بیند یا سرسری سلام می‌گوید.همیشه این طورنیست البته، هنوز هم او اکثرا ً بچه شاد و بی‌خیالی است،  اما وقتی هست مرا متأسف و غمگین می‌کند. می‌بینم که چیزی جدی در آن صورت بی‌غم حضور یافته و نگاهش را با آن حالت "بیخبری" سابق متفاوت کرده است. دوست ندارم قصه ببافم  و داستان سرهم کنم برایش. دوست ندارم فکر کنم به خاطر آن است که مادرش نمی‌تواند به مدرسه بیاوردش یا شاید مرد جوانی که همراهیش می‌کند عموی مجرد بی‌حوصله یا سر به هوایی است و توجهی که دخترک می‌خواهد را نثارش نمی‌کند. دخترک بزرگ شده و به هر حال تغییر کرده است. زندگی او هم طبعا ً غم‌هایی دارد. او هم مثل پسرک ما ۶-۷ ساله است ولابد خیلی چیزها را - که برخی اشان ناگوارند یا اقلا ً خیلی خوب یا خیلی آسان نیستند - می‌فهمد. بریشنا را می‌بینم و این تغییر و این بزرگ شدن ناگهانی را،‌ این اتفاق لاجرم را- روزی که کودکی به اتمام می‌رسد و ناگهان دیگرهیچ چیزی مثل سابق نیست- و دلگیر می‌شوم. با خودم می‌گویم این کدام غصه است که دل کوچک این کودک شاد و خوش اخلاق رامی‌فشارد؟ 

مادر بریشنا را هنوز گاهی صبح‌هایی که خیلی زود در دانشگاه باشم می‌بینم، و به داشته‌های کوچک آدمها، ‌مثل توانایی همراهی کردن بچه تا مدرسه ، که ممکن است به‌سادگی به دست نیایند یا در حد تجملی فقط گاه به‌گاه دست بدهند،‌ فکر می‌کنم و به یاد شعر فروغ می‌افتم:

ای هفت سالگی...

 

نوشته شده توسط اسفند در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |
دارم با خانم آلبانیایی توی پارک گپ می‌زنم و او از من می‌پرسد آیا نمی‌خواهم برای داشتن یک دختر کوچولو دست به‌کار شوم و از پسرک هم می‌پرسد آیا دلش نمی‌خواهد خواهر یا برادری داشته باشد؟ پسرک مثل آدمهای خبره (و خوشحال از این‌که کسی نظرش را جویا شده) با آب و تاب شروع به سخنرانی می‌کند: البته فکر خوبی است اما مشکل اینجاست که... (و من هم مثل آن خانم کنجکاوم بدانم چه می‌خواهد بگوید)...وقتی شما دو تا بچه داشته باشید "مسئولیت" تان دوبرابر می‌شود. مثلا وقتی می‌خواهید برایشان غذا درست کنید هر کدام چیزی می‌خواهند و آنوقت "شوهر" شما مجبور می‌شود دو تا ناهار درست کند!!

(پسرک با تعمیم وضعیت خودش به همگان،‌ به طور ناخودآگاه فکر می‌کند که در حالتهای عادی پدرها ناهار درست می‌کنند)

نوشته شده توسط اسفند در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |

نگران بودن و دلواپسی در افراد مختلف درجات گوناگونی دارد. اگر نگران نبودن آنقدر زیاد باشد که منجر به انجام ندادن وظایف شخص بشود، دیگر مثبت نخواهد بود و دلواپسی هم تا اندازه‌ای لازم است و بدون وجود آن کارها بدرستی پیش نمی‌رود. اما قطعاً وجود بیش از اندازه آن نه تنها خوب نیست که مشکلاتی اساسی برای فرد و اطرافیان وی در بر دارد.

پسرک در بسیاری موارد بشدت نگران و دلواپس است. حجم این دلواپسی گاه آنقدر زیاد است که من و اسفند را نگران می‌کند. بعنوان مثال اگر قرار باشد با قطار جایی برویم، او برای خروج از خانه عجله دارد و به اینکه فقط ۱۰ دقیقه با ایستگاه فاصله داریم، توجه ندارد. این در حالی است که او بخوبی از وقت سردر می‌آورد و حتی جدول زمانی قطارها یکی از بازی‌های معمول اوست. این نگرانی فقط محدود به رسیدن به ایستگاه نمی‌شود و وقتی در قطار یا مترو هستیم نیز نگران است تا دوباره پیاده شود. هفته پیش که تعطیلات میان‌ترم مدرسه‌اش بود و من او را برای دیدن "موزه علم" به لندن برده بودم، رفتار او در مترو مورد تعجب دیگران شده بود. دو ایستگاه قبل از جایی که باید قطار عوض کنیم و یا پیاده شویم از روی صندلی‌اش برمی‌خواست و با اصرار از من هم می‌‌خواست تا من نیز چنان کنم و با صدای بلند می‌گفت که «فقط دو تا ایستگاه دیگه مونده».

من از آن دست آدم‌هایی هستم که خصوصیات آمده‌ها را بیشتر اکتسابی و آموختنی می‌دانم تا ژنتیک و توارثی. بنابرین در این مورد خاص هم در درجه اول بدنبال رد‌پاهای رفتاری خودمان می‌گردم که باعث شده پسرک، دلواپس بودن بیش از حد را یاد بگیرد. اما این رفتار او آنقدر قدیمی است که نمی‌توانم فکر کنم او همه را از ما و محیط اطرافش کسب کرده‌است. در میان خاطرات ریز و درشتم از این رفتارش، یکی از همه پررنگ‌تر است. او فقط دو سال و نیم سن داشت که با قطار از طریق بروکسل به برلین و درسدن رفتیم. در هر ایستگاهی که منتظر آمدن قطار بودیم او با گریه و جیغ و داد از ما می‌خواست تا چمدان‌هایمان را روی زمین نگذاریم و پس از آن که به هر حال با چمدان‌های زمین گذاشته شده مواجه می‌شد، اجازه نمی‌داد تا قدمی از آنها دور شویم.

امروز بعد‌ازظهر قرار است هم‌کلاسی رومانیایی پسرک چند ساعتی مهمان ما باشد و شام را با ما بخورد. پسرک یاد گرفته است که قبل از آمدن مهمان باید خانه تمیز و مرتب باشد، که البته امروز تمیز است و کار چندانی ندارد. اما پسرک همچنان نگران است. با اینکه ساعت‌ها تا آمدن مهمانش باقی مانده بود، رو میزی را مرتب می‌کرد و سعی می‌کرد هر چیزی سر جای خودش باشد. اسفند بند ساعتش را چسبانده بود و قندان را روی آن گذاشته بود تا خوب بچسبد. پسرک قندان را سر جای همیشگی‌اش گذاشته بود و ساعت را به من داد. برایش توضیح دادم که این بند را مامان گذاشته تا بچسبد و دوباره آن را به جای اولش برگرداندم و قندان را روی آن گذاشتم. از او پرسیدم که چند ساعت تا آمدن دوستش باقی مانده که او حساب کرد و گفت: «شش ساعت و ده دقیقه». پرسیدم این کارهایی که کردی چند دقیقه وقت می‌خواهد، گفت «پنج دقیقه» و خلاصه خودش گفت که می‌داند نباید نگران باشد و وقت خیلی خیلی زیادی باقی مانده است. بعد از چند دقیقه دیدم دوباره جای قندان تغییر کرده است. با عصبانیت پرسیدم که «چی‌کار می‌کنی؟» گفت «ببخشید، حواسم نبود که بخاطر بند ساعت است و اون رو سر جای خودش گذاشتم».

نوشته شده توسط بهمن در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 |

دو سال از رفتن پدر بهمن، که برای همه ما "پدر" بود، می‌گذرد. فکر کردم شاید مناسب باشد این دو قطعه نوشته را که در همان زمان نوشته‌ام، اینجا بگذارم.

 ۱.

الان یک هفته است که بابا رفته (امروز شنبه بود، دوشنبه صبح بابا (ی بهمن) رفت و هنوز البته یک هفته نشده) اما برای ما که بدون پاسپورت و منتظر و یک لنگه پا ایستاده‌ایم بد و طولانی و مزخرف گذشت و میان دو راهی زندگی و مرگ ایستاده بودیم. من همچنان می‌رفته‌ام دانشگاه و سعی می‌کردم از اندوه که استرسم را به بند کشیده بود استفاده کنم و کار کنم، اما اندوه توی نسیم ملایم بهار و آواز پرنده و آسمان آبی روز و سکوت اتاقم موج می زد و هی یادم می‌آورد او را که در این سرمستی بهاری رفته بود و دستهایی که زیر خاک رفته بودند در این موسم شکوفه ریزان اوایل اردیبهشت و این بهار استثنائا دل انگیز و غمبار و یادم می‌افتاد که صدای پرندگان را دیگر نمی‌شنود و باز شک می‌کردم که شاید هم می‌شنود و بهتر از همیشه هم … خودش اعتقاد نداشت و با همه احساسات و دل نازکی‌هایش که فقط نزدیکانش از آن می‌دانند ، زندگی‌اش در کشیدن خط و ربط‌های منطقی و بی‌تعصب و تعیین تکلیف با بایدها و نبایدهایش و مرزهایش خلاصه بود و  به عمد آن نیمه دیگر را خاموش و زیر دست نگاه می‌داشت.

 یادم هست وقتی فیلم "زندگی و دیگر هیچ" کیارستمی را دیدم در آن سن و سال شاید ده سال جوان‌تر از حالا لجم گرفته بود از آن لحن و آن پیام بی‌غم و بی‌خیال و از آن کاسه توالت که مردک به دوش می‌کشید و آن عروسی بی‌هنگام و آن فلسفه زندگی … اما حالا می‌دیدم که زندگی بر خلاف میلم و با تمام قدرت مرا به سوی خودش می‌کشید و در بحبوحه تعمق و تغرق در مرگ فکر کارهای سفر به ایران و پاسپورت نداشتن و بلیط ارزان خریدن و چه بپوشم و پسرک را چه کنم و مبادا بچه‌ام ... مرا به متن زندگی پرتاب می کرد و بعدتر فکر نرفتن و اینکه کدام بهتر است و فکر رها نکردن جریان نوشتن تزم و آنچه که با رفتن از دست می دهم و بعد فهمیدم دیگر آن آدم سالهای دور نیستم و رشته های زندگی به ملاحت و شاید هم به بی رحمی چنان به دست و پایم پیچیده که جز محتاط و حسابگر و حواس جمع نمی‌توانم بود و خودم را و احساساتم را به دست باد نمی‌توانم سپرد. داشتن فرزند البته کل بودنت را تغییر می دهد و آنچه به دلیل مسئولیت بچه باید همیشه پیش چشم داشته باشی و البته تزم هم بچه دیگری است که عمر من و بهمن هر دو صرف آن شده و آنرا هم نمی‌توانم به این سادگی ها و بی مسئولیت رها کنم و فهمیدم بخاطر مسئولیت‌هایم هم که شده و بخاطر خود بهمن که یکروز هم اگر بشود زودتر رفت برایش مهم است باید نروم و بمانم و حتی پیه حرفهای دیگران را به تنم بمالم.

سهیلا برایمان یک‌دسته لیلی سفید و هاله یک گلدان ارکیده سفید آورده اند. به گل‌های زیبای اندکی اشرافی نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم به بابا و فکر می‌کنم گلها را او برایم فرستاده است از سرزمین خاموشی و چهره خندانش از جلوی چشمانم محو نمی‌شود با لبخند بسیار بزرگ که دندانهایش را نشان می‌داد و چشمانش می‌درخشید و منخرین‌اش به دو سو کشیده و باز می شد.  در کمال تعجب می‌بینم که همه‌اش یه یاد جوک‌ها و شوخی‌هایش هستم و هر چه می‌خواهم بگویم حرفی از او یادم می آید و تلخ ترها را نمی‌توانم به‌خاطر بیاورم. و بعد باز یاد صدای خسته و مأیوس این اواخرش می افتم وقت‌هایی که حالش خوب نبود گرچه هرگز ناله نمی‌کرد و می‌دانم نفسش تنگ بود و حالی نداشت. اما روزهایی هم بود که خوب بود مثل آنروزی که راجع به فیلم سیصد حرف می‌زدیم و گفت : راست می گن بابا، ملتی که الان رییس جمهورش این اشغاله دلیلی نداره دو هزار سال پیش بهتر از اونی باشه که اونا نشون دادند.

فعلاً ...

 ۲.

دوم ماه مه دو هزار و هفت است و بهمن بالاخره دیشب با پرواز هشت و نیم امارات به ایران رفت. پسرک وقت رفتنش حسابی دلتنگی کرد و بغض و حتی به تلخی گریست که من را با خودت ببر "اران" و مامان اینجا بماند. وقتی بهش می‌گفتیم بابا چند روزه داریم بهت می‌گیم که بابا داره می‌ره تو دلت تنگ نمیشه؟ و تو میگی نه بابا می‌ره و بر می‌گرده و "گرنی" (مادر بزرگ) من رو خوشحال می‌کنه. برگشت گفت خب نظرم حالا عوض شده و می‌خوام برم. و چه اشکی می‌ریخت طفلکم و بهمن هم که این روزها به سرعت اشکش سرازیر می شود (فکر می کنم در تمام مدتی که می شناسمش تا به حال اینقدر اشک نریخته بود که این یک هفته برزخی)  این هفته مزخرف که ما منتظر ویزایمان بودیم و حالا هم که آمده شش ماهه داده‌اند و اعصاب مرا حسابی بهم ریخته اند.

 پسرک یک‌بار دیگر هم وقت شام بغض کرد و لب ورچید که بابا نیست و بعد گفت من گریه نمی کنم. بهانه‌اش این شد که گفت چرا پلو اینقدر کم است و من گفتم چون بابا نیست و من قدر خودم و تو درست کرده ام که یک‌دفعه گریه اش گرفت و به من اجازه نداد روی صندلی بهمن بنشینم. صبحی هم "پرپل ماوس*" را ورداشته آورده پیش من که این خیلی ناراحت است و گریه می کند چون دیگر هیچوقت بابا را نمی بیند! گفتم بچه زبونتو گاز بگیر بابا دو هفته رفته زودی می آید که باز بغض می کند: مامان دو هفته یعنی دوی ضرب‌در هفت یعنی چهارده؟ خیلی زیاده هیچوقت تموم نمی شه. بچه عجیبی است. بلد است به خودش دلداری بدهد و فراموشی. دیروز از وقتی که فهمید جدال با بهمن فایده ندارد و با اصرار این بار چیزی بدست نمی‌آورد رفت دنبال بازی و خودش را با خیالات "نامبر جکس**" مشغول کرد طوری که وقت خداحافظی اصلا ً نیامد جلو و فقط گفت " آی نو دد ویل بی هپی یر این ایران***" و حتی بوس درست و حسابی هم نداد. کوچکتر که بود بهمن عادتش داده بود که من وقت رفتن خداحافظی نکنم و رفتنم را اعلام نکنم چون طاقت نمی آورد رسما ً دوری را بپذیرد. حالا هم چیزی که دلش را خوش می کند این است که با من برود مدرسه و توی مدرسه خداحافظی کند. هنوز اگر بخواهد با بهمن برود یا تعطیل باشد و خانه بماند موقع خداحافظی با من گریه‌اش می‌گیرد.

*)purple mouse  نام یکی از اسباب‌بازی‌های محبوب پسرک در آن روزها بود.

**) number Jacks یک برنامه تلویزیونی است که قهرمانان آن اعداد هستند و دو سال پیش محبوب‌ترین برنامه پسرک بود. او ساعت‌ها با خیال آن‌ها بازی می‌کرد. هر روز یکی از آن‌ها را با خود به خیابان می‌برد و عدد‌های مرتبط را به آن دوست خیالیش نشان می‌داد و …

***) I know dad will be happier in Iran

نوشته شده توسط اسفند در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 |

حضور اوباما و همسرش در لندن، برای شرکت در اجلاس G20، بار دیگر نشان داد که ابوباما چه محبوبیت بالایی در جامعه انگلیس دارد. او و همسرش نه تنها به عنوان رئیس جمهور و بانوی اول آمریکا، که حتی به عنوان celebrity ، یعنی آدم معروف، حتی بیش از فوق ستاره‌های هالیوود در صدر اخبار قرار گرفتند. مطبوعات زرد پر بود از اظهار نظر در باره فلان لباس میشل اوباما و یا گردبند مرواریدش. حتی در مواردی هم که مهمانان کنفرانس دسته جمعی در مراسمی شرکت می‌کردند، باز هم باراک و همسرش در صدر بودند. مثلاً اینکه میشل به ملکه چه گفت و آیا آن جمله شکستن خطوط قرمز بود یا نبود و یا تعریف با آب و تاب اینکه میشل دست‌هایش را روی شانه ملکه گذاشته و به یکی از حریم‌های غیرقابل دسترس دیگران وارد شده، و یا اظهار نظر در باره ipod هدیه اوباما به ملکه، به خبرهای داغ آن هفته تبدیل شده بودند. مردم معمولی هم از نتایج و بحث‌های کنفرانس چیزی سر در نمی‌آوردند و فقط مشغول حواشی بودند وحداکثر فقط می‌دانستند که سارکوزی و مرکل موضعی مخالف با اوباما و براون گرفته‌اند.

***

پسرک ما هم استثنا نبود. او هم به سرعت فهمید که اوباما، پرزیدنت ایالت متحده است و سیل سؤالاتش شروع شد: با "politics  چیه؟" شروع شد که با هر بدبختی بود چند کلمه‌ای برایش توضیح دادم. "financial  یعنی چی؟" که آن  را حواله کردم به وقتی بزرگتر شد و بالاخره "پرزیدنت یعنی چی؟" که به سخنرانی من در باره شاه‌ و ملکه و کشورهایی که شاه ندارند، منجر شد و رسید به رأی و رأی‌گیری و انتخاب رئیس‌جمهور.

روز بعد چند تکه کاغذ درست کرده بود که می‌گفت بلیط "بامدادلند" است. اسم خودش، دوست‌های خیالی‌اش، از جمله "کاردیف" که دختری اهل ولز است، و یکی‌دو تا از خرس‌هایش را روی کاغذها نوشته بود و مسیری که باید ابتدا از لندن به Esbjerg که ظاهراً جایی در دانمارک است، بروند و سپس از آنجا به بامدادلند. پرسیدم: «منم باید بیام» که گفت «نه شما ویزا نداری» و بعد از من پرسید  که آیا می‌دانم چرا اسم خودش را اول از همه نوشته است. گفتم برای اینکه از همه "بزرگ‌تر" است و یا شاید چون "پدر خانواده" است که گفت: « نه برای اینکه من پرزیدنت بامدادلند هستم، همه مردم به من رأی دادند تا پرزیدنت باشم».

یکی دو ساعت بعد، پسرک سؤال کرد که «آیا زنان هم می‌توانند پرزیدنت شوند؟»  گفتم بله و شروع کردم به شمردن ایندیرا گاندی، گلدا مایر، مارگارت تاچر، بی‌نظیر بوتو و خالده ضیا که نخست وزیر بوده‌اند ولی پسرک اجازه نمی‌داد تا حرفم تمام شود که اهمیت نخست وزیر در برخی کشورها بیش از پرزیدنت است. او فقط حرفم را قطع می‌کرد که «من راجع به پرزیدنت پرسیدم نه نخست وزیر». بالاخره گفتم: « چرا می‌شود و بسیاری از کشورها رئیس جمهور زن داشته‌اند و دارند، اما من الان اسمی یادم نمی‌آید که نام ببرم» و پرسیدم که برای چه سؤال می‌کند. گفت: «می‌خواهم مطمئن شوم که "کاردیف" هم می تواند روزی پرزیدنت شود».

 

نوشته شده توسط بهمن در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 |

این پست اندکی طولانی، ‌گرچه بهانه‌اش بیماری پسرک شد، اما در واقع به او ربط مستقیم ندارد. اگر لحن آن کمی عصبی است، به خوبی خودتان ببخشید. گلایه‌ای است که بیخ گلویم مدتهاست مانده و شما را برای شنیدنش انتخاب کرده‌ام.

من همیشه سعی می‌کنم از گفتن حکم‌ها وعبارت‌های کلی که با "ما ایرانی‌ها..." یا "ایرانی جماعت" و این‌طور کلی‌گویی‌ها شروع می‌شود و در آن آدم معمولا حساب خودش را از بقیه ایرانی‌ها در حقیقت جدا می‌کند، بپرهیزم. کلاً تصور نمی‌کنم نسبت دادن هر رفتاری که نمی‌پسندیم به همه ایرانی‌ها و یا کلاً ایرانی دانستن آن خصلت جز خواباندن عصبانیت موقتی، کمکی به آدم بکند. اما گاهی شرایطی پیش می‌آید که به خاطرم می‌آورد یک سری از رفتارها را سالهاست ندیده‌ام و عکس‌العمل نشان دادن به آنها را هم فراموش کرده‌ام، و دلیل واقعی‌اش این است که  این رفتارها معمولا از ایرانیان سر می‌زند و من به هر دلیلی مشابه چنین رفتارهایی را در آدمهای اینجا ندیده‌ام. (این البته به غیراز موارد بسیارنادری است که تک و توک دوستان ایرانی امان خاطراتی را در من زنده می‌کنند!!!)

این بار که پسرک و پشت سرش خودم بیمار شدیم که شرح آن در پست قبلی رفت، یک خصلت کلافه کننده را به شکل دردناک بخاطر آوردم. مسئله‌ای که باید متأسفانه اذعان کنم درمیان "بعضی" از ایرانیان خیلی متداول است و به زعم خودشان هم از روی دلسوزی و محبت و حتی کمک کردن است و آن هم اظهار نظر و توصیه‌های "شبه پزشکی" هنگام بیماری دیگران است. دلیل این که این داستان به شکل "زجرآوری" به خاطرم آمد و مسئله مریضی خودم و پسرک را دوچندان آزاردهنده کرد،‌ حضور یک خانم ایرانی در همسایگی دیواربه‌دیوار ماست. راستش قبلاً یک بار خواسته بودم راجع به ایشان که تازه حدود یک ماه است به شهر ما آمده‌اند و با لطف اطلاعات شهرداری از حضور ما، درست در کنار ما سکنی داده شده‌اند (چون ظاهراً‌ ما واقعا تنها ساکنان ایرانی این ده- قصبه هستیم)،‌ چیزهایی بنویسم. حضور این خانم که تازه چند ماهی است از ایران آمده،‌ واقعاً من و بهمن را به غور و تفکر دوباره درباره آنچه ایرانی می‌دانیم و می‌نامیم فروبرده و کلی داستانهای ناخوشایند را سبب شده که شرح آن بماند برای زمانی دیگر. اما حضور گاه و بیگاه تقریبا تحمیلی "خاله ن" در منزل ما به خاطر داشتن سوالات متعدد و نیاز به کمک‌ها و اطلاعات هر روزه و یا صرفا ً‌به خاطر این‌که ایشان مطلقا کاری برای انجام ندارد و مثل ایران دلش می‌خواهد وقت و بی‌وقت به در و پنجره تقی بکوبد و "یک‌سر" بیاید تا با هم چایی بخوریم (یا مرا با زور دعوت کند که آنجا بروم)، در زندگی ما در این کشور در تمام این سالها کاملا بی‌سابقه است (  طوری شده که تا به در آپارتمان می‌زنند یا کسی بی‌وقت از پله‌ها بالا می‌آید، پسرک می‌گوید: ‌مامان، فکر کنم خاله اومده!)

خلاصه، خاله مذکور، ‌مثل خیلی‌‌های دیگر که لابد خودتان دیده‌اید و تجربه‌اش را دارید، سر این سرماخوردگی مرا تا حد جنون عصبانی کرد. نمی‌دانم من خیلی انگلیسی شده‌ام و از اینکه کسی راجع به مسائل شخصی‌ام اظهار نظر کند، کفری می‌شوم یا ایشان واقعاً کار اشتباهی می‌کند که به من درباره واضحات توضیح می‌دهد، آن هم وقتی با لحن کسی که انگار تازه‌دیروز به دنیا آمده مرا مورد خطاب قرار می‌دهد. اول طوری از این مسئله سرماخوردگی ابراز تعجب می‌کند که انگار من کار ناشایست یا دور از انتظاری کرده‌ام. به من و بعد بهمن نگاه عاقل اندرسفیهی می‌کند و می‌پرسد: خوب، آخه برای چی سرما خوردید؟ و وقتی سعی می‌کنم با پوزخند عصبانیتم را پنهان کنم که ویروس است و بالاخره آدمیزاد ...با اطمینان و قرص و محکم می‌گوید که خودش و "بچه" اش (پسر ۲۱ ساله‌اش) هرگز سرما نمی‌خورند و کلی هم قسم و آیه می‌خورد تا من و بهمن که فقط بلدیم اینجور مواقع سکوت کنیم،‌ حرفش را باور کنیم. بعد گویا یادش برود که همین الان چه ادعایی کرده، شروع می‌کند به دستورالعمل که وقتی سرما می‌خورد خودش یا پسرش را فقط با خوردن  سوپ داغ، شیر داغ و چای داغ مداوا می‌کند. یا مثلا فردایش زنگ می‌زند برای سوالی و با لحن آمرانه‌ای به من می‌گوید: لابد رفتی یک عالمه هم سرخ کردنی خوردی؟ سرخ‌کردنی برای سرما‌خوردگی خیلی بده! (و من نزدیک است متلکی بارش کنم که توی نابغه چطور چنین چیزی رو کشف کردی و باز می‌گذرم)

شاید شما با خودتان بگویید که من دارم زیادی مته به خشخاش می‌گذارم و این خانم "منظور بدی" ندارد،‌اما سوال من این است که آیا وقتی به کسی که نزدیک ۴۰ سال از خدا عمر گرفته توصیه سوپ داغ می‌کنیم، و بعد "شلغم" را طوری با ذوق و شوق اضافه می‌کنیم انگار خودمان شخصاً آنرا کشف کرده‌ایم، هرگز به این فکر می‌کنیم که طرف مقابل هم مثل ما "انسان" است، ‌سرماخوردگی را در عمرش به کرات تجربه کرده و بهبود هم یافته، احتمالاً پدرو مادر و کس و کاری داشته که از آنها یاد بگیرد، دکتر هم لابد اقلا سالی یک بار رفته و لابد یک دو کلاسی هم سواد دارد و چند تا چیز هم راجع به سرماخوردگی خوانده یا از تلویزیون شنیده؟

راستش من که بچه‌ام را بی رودربایستی فقط با اطلاعات پزشکی و علمی کتابها، اینترنت ویافته‌های علمی بزرگ کرده‌ام، ‌به حرفهای خاله خانباجی‌ها عمدتاً و آشکارا اهمیتی نمی‌دهم و علم تغذیه و شکل سالم غذا خوردن برای خودم و پسرکم و خانواده از دغدغه‌های اصلی زندگیم  است و می‌شود گفت در این باره بسیار هم "ادعا" دارم، خیلی عصبی می‌شوم وقتی کسی فکر می‌کند لازم است اولین فکر و توصیه‌ای که به ذهن هر رهگذر بیسوادی هم می‌رسد را به من با ذوق‌زدگی هر چه تمام‌تر گوشزد کند. چیزی که مرا کلافه می‌کند شنیدن و تحمل یک توصیه دوستانه نیست: بلکه "نشانده شدن" در موقعیت آدمی است که اولا "مقصر" است که خودش یا بچه‌اش سرماخورده و لزوماً نیاز به نصیحت دارد برای مسئله ساده‌ای مثل سرماخوردگی . آن‌هم پسرکی که از یک‌سالگی آسم داشته و من برای هر سرماخوردگیش اقلا کلی مطلب خوانده‌ام، با دکتر متخصص مشورت کرده‌ام، شبهایی را در بخش کودکان بیمارستان گذرانده‌ام و باز حتی در مواقع استیصال تلفن کرده‌ام تا از مادری، کسی چند تا نصیحت خانگی بگیرم و سالها با این داستان "زندگی" کرده‌ام. آنوقت کسی که برای سرگیجه من دعایی در مفاتیح‌الجنان را توصیه می‌کند و اصرار می‌کند که بدود و دعا را بیاورد (انگار قرار است چسب زخم برود بیاورد!!)  و با سادگی هر چه تمام‌تر از من سوال می‌کند که داستان زنده شدن مجدد مسیح به اعتقاد مسیحیان "راست" است،‌ و راجع به هر مسئله‌ای طوری از من و بهمن سوال می‌کند گویی ما غیب‌گو هستیم،‌ حرفهایش راجع به سردی و گرمی را من چطور بدون کلافگی بشنوم؟ من در این موارد احساس می‌کنم بی‌احترام شده‌ام، که طرف یادش رفته که من برای خودم "اصول" محکمی حتی برای خوردن و بیماری دارم و او حق ندارد راجع به غذا خوردن من یا مداوای من نظر بدهد و با قطعیت راجع به چیزهای خصوصی زندگی من قضاوتی کند که هرگز تقاضا نکرده‌ام.

بارها و بارها شده که به من عسل، چای های گیاهی مثل بابونه و یا نبات را توصیه کرده‌اند. وقتی توضیح می‌دهم که اینجا من در روز حداقل ۲-۳ تا چای گیاهی مفید "با عسل" می‌خورم و تازه داروهای گیاهی اینجا از مال عطاری‌های ایران که به شیوه غیر بهداشتی و با انواع آلودگی‌ها تهیه می‌شود بسیار با کیفیت تر است و اینکه اینجا باغ‌های وسیع دارویی وجود دارد ویک تجارت جدی و پر رونق است وتازه غیر از آن چند قلم چیزها که ایرانی‌ها می‌شناسند، هزار تا مسکن و داروی گیاهی چینی و ژاپنی و هندی و ...هم هست که مردم تا حد اعتقاد مذهبی در استفاده از آن جدی هستند، طرف ایرانی با شک و ناباوری طوری نگاهم می‌کند انگار باز هم  چای بابونه اینجا مثل مال عطاری‌های ایران نمی‌شود. مثلاً چون شخص مورد نظر در ایران چای سبز، نه دیده و نه می‌نوشد و راجع به آنتی اکسیدان‌ها هم چیزی به گوشش نخورده (عطارها راجع به آنتی اکسیدان که حرف نمی‌زندد) برایش مهم نیست چای سبز اصلاً چه کوفتی هست. حالا کافی است یکی از این "شبه-دکتر" ها در ایران در نوار ویدئویش افاضاتی راجع به "کشک" کرده باشد، دیگر شما، ‌هر کسی که هستید و اصولاً ‌چه علاقه‌ای به شنیدنش داشته باشید یا نه، باید حتماً تئوری کشک را امتحان کنید، چون راجع به تمام ناراحتی‌هایی که تا حالا داشته اید معجزه می‌کند.  

مطمئن نیستم آدمهای اینجا هم این‌گونه باشند. در محل کارم من ۶ تا همکار خانم دارم  که همه استاد دانشگاه و تحصیل کرده هستند و چندتایی هم مادرند. تا بحال بارها شده که در هنگام بیماری با لحن آمرانه- مهربانانه به من بگویند که چرا هنوز دارم کار می‌کنم و به خودم سخت می‌گیرم و چرا نمی‌روم به خودم کمی استراحت بدهم. اما تا بحال یک‌بار هم پیش نیامده که به من دارویی یا غذایی را برای بیماری توصیه کنند، مگر خودم تقاضای راهنمایی کرده باشم. تا به حال یک نفر به من نگفته چقدر شماها سرما می‌خورید، یا اگر ماهی تن را با برنج نمی‌خوردید به این روز نمی‌افتادید یا تلاش کند بفهمد کجای کار من "اشتباه" است که خودم یا بچه‌ام در طول یک سال یک الی دو بار سرما می‌خوریم. بارها و بارها، اما ‌اتفاق افتاده که از "سالم" بودن غذای من، از حجم سالاد و میوه‌ای که می خورم یا از کنترل روی چیزهای ناسالم مثل کافئین، شکلات و چربی‌ها تعجب کنند و اعتراف کنند که نمی‌توانند از فلان کیک شکلاتی مثل من به راحتی بگذرند. من هم هرگز سعی نکرده‌ام به‌ایشان بگویم که بجای این‌همه پنیر چرب و شکلات و غذاهای آماده پر چربی بروند برای خودشان غذای سالم درست کنند. فرض بر این است که آدمها خودشان عقل و سواد دارند و اگر هم توصیه لازم داشتند،‌ زبان دارند و خواهند پرسید!!

نوشته شده توسط اسفند در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 |

پسرک حدود یک هفته سرمای شدیدی خورده بود و چهار روز به مدرسه نرفت. طبیعتاً این مدت من بیشتر از همیشه به او توجه می‌کردم و شبها کنارش می‌خوابیدم و از شما چه پنهان لوسش می‌کردم. مقدار زیادی از این داستان لوس کردن هم بر‌می‌گردد به اینکه این بچه از کوچکی آسم خفیفی داشت که باعث می‌شد با هر سرماخوردگی کوچکی مشکلات تنفسی پیدا کند و شبهای مرا پراز استرس کند. عادت داشته‌ام بالای سرش بنشینم، به صدای نفسهایش گوش کنم و مطمئن شوم هریک نفسی که  فرو می‌رود، سر وقت بالاهم می‌آید! حالا هم کماکان وقتی سرما می‌خورد از ترس تب و لرزهای شدیدش که گاهی منجر به تشنج می‌شود باید دائم چشمم به او باشد و بچه‌ها هم که خوب دست مادرهای بینوا را می‌خوانند: روی مبل مثل گربه تنبلی دراز می‌کشد و تلویزیون می‌بیند و خودش را لوس می‌کند وهراز گاهی هم می‌خواهد بغلش کنم: Give me a hug! Mum

سرتان را درد نیاورم. در راستای همین لوس کردن‌ها که از نگرانی‌های احتمالاً زیادی مادرانه سرچشمه می‌گیرد، قربان صدقه هم چپ و راست چاشنی می‌شود و ظاهراً پسرک هم به شکل غریزی می‌فهمد اینها حرفهای خوبی‌است،‌ حتی اگر فارسی‌اش قد ندهد دقیقاً منظور چیست و مثلا قربانت بروم واقعا چه معنی دارد و الهی بمیرم درحقیقت می‌تواند برای بچه نفرینی به حساب بیاید!! (پدر بهمن، که یادش سبز، همیشه به خنده می‌گفت:‌ وقتی به بچه‌ات می گویی الهی مادربمیرم برات، فکر می‌کنی برای بچه چیز خوبی خواستی؟!!)

خدای من چقدر حاشیه رفتم! اینها را گفتم ، چون ویروس پسرک چند روزی‌است کار دست من داده و چنان آنفلوآنزای سنگینی گرفته‌ام که خانه نشین شده‌ام. صبح دوشنبه بود و پسرک هم که در تعطیلات دو هفته‌ای عید پاک بسر می‌برد، در خانه بود. من زارو نزار و فین فین کنان روی مبل خودم را در پتویی پیچیده بودم و بی‌حال توی تب و لرز دست و پا می‌زدم که پسرک آمد سمت من و با هزار زحمت در حالی که مرا نوازش می‌کرد گفت: بمیرم الهی برای ...مامانم که مریض شده! بگذریم که من و بهمن از خنده روده‌بر شدیم از مشقتی که در ادای این کلمات بود، ‌اما خودم فهمیدم درهفته گذشته این جمله را احتمالا دهها بار به پسرک گفته‌ام. علامت مهربانی و توجه بچه است،‌ اما ناراحتم هم می‌کند!  آخر این نوع کلمات را قرار نیست پسرها و دخترهای پنج شش ساله به مادرشان بگویند!

 امشب دوباره کنارم خوابیده بود و سعی می‌کرد طبق معمول با لحن بزرگترها، آمرانه تذکر بدهد که نزدیکش نشوم، چون ممکن است دوباره مریضش کنم. بعد یکدفعه گفت: مامان، میدونی من وقتی با تو هستم،‌ چه وقتهایی از همیشه خوشحال‌ترم؟ گفتم: نه...چه وقتهایی؟ گفت: وقتهایی که بهم می‌گی من فدا بشم، میگی الهی...بهش گفتم:  ‌تو فارسی به این می‌گن قربون صدقه، تو خوشت می‌یاد؟ گفت: قربون صدقه یعنی مثل مامان محبوب ؟ که می‌گه الا........هی؟ گفتم: آره دیگه. گفت:‌ من خیلی خوشحال می‌شم  when you do gorboon sadageh

 بعد،‌ قبل از آنکه پشتش را به من کند و با لحن آمرانه‌ای بگوید که دیگر نباید حرف بزنیم، چون وقت خواب است،‌ زیر لب می‌گوید: انگلیسی‌ها قربون صدقه ندارند. نمی‌دونم چرا...

نوشته شده توسط اسفند در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 |

دیروز پسرک گفت: «بابا، می‌دونی زمین همیشه چهار قسمته؟» پرسیدم: «یعنی چی؟»

گفت: «همیشه یک قسمت شبه یک قسمت روز، یک قسمت تابستان است و یک قسمت زمستان»، گفتم اما الان که بهار است. گفت: «فرقی نمی کنه، یک قسمت شبه یک قسمت روز، یک قسمت بهار است و یک قسمت پاییز. پس یک جا شبه و بهار، یک جا شبه و پاییز، یک جا روزه و بهار و جایی دیگه روزه و پاییز».

نوشته شده توسط بهمن در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 |
هفت سین

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید…

سال نو مبارک!

نوروزتان خوش!

بهمن، اسفند،پسرک     

نوشته شده توسط بهمن در شنبه یکم فروردین 1388 |

نوروز دارد می‌آید و ما هم سبزه‌ای انداخته‌ایم و سنبل و نرگسی خریده‌ایم. ماهی‌امان هم که چهار سال است با ما کنار هفت سین می‌نشیند و هر روز بزرگ‌تر و ناقلاتر می‌شود. هر روز رشد عدسها و ماشها و ریشه‌های تازه روییده‌اشان را از میان دستمال به پسرک نشان می‌دهم و او با بی‌حواسی می‌پرسد:  “Is it the Haft Seen”  و البته خودش خوب می‌داند هفت سین چیست...

عمه مهربان پسرک * برایمان یک تقویم دیواری سال نو، یک کارت تبریک زیبا و چند تا بنفشه خشک شده فرستاده است. کارت تبریک تصویر دخترک مو مشکی ابروپیوسته ایست  شبیه طرح معروف خورشید خانم که کنار سبزه و سنبل  و هفت سین نشسته  و پشت سرش یک پنجره طاقی رنگارنگ (ارسی) دیده می‌شود. تقویم را خیلی دوست دارم. در نگاه اول خیلی خوشم می‌آید، بعد هی بیشتر ورق می‌زنم و بیشتر می پسندم. روی جلد عکس هفت سینی از بالاست در زمینه کاملاً سفید با اجزای هفت سین در ظروف شیشیه‌ای سبزرنگ نقش دار قدیمی. صفحات داخل عکس‌های زیبایی است از داخل یک مغازه عطاری  در کرمان با کوه نارنجی پوست پرتقال و کود بنفش گل گاوزبان یا مغازه‌ای  در تجریش که سبزی خشک و موسیر و ادویه می‌فروشد. جعبه‌های ردیف ردیف پرتقال در پشت یک وانت آبی بزرگ پرتقال فروش و ترازوی آهنی در گوشه کادر یا تل بزرگ هندوانه‌های سبز راه راه با چند تا گل هندوانه یا تصویر مملو از تل انارهای سرخ و جا بجا گل انار. آلاچیق سبز تاک و انگور سرخ بی‌دانه و از همه دلنشین تر برای من، در صفحه اول برای ماه فروردین: تصویر یک دسته سبزی خوردن، آنهم سبزی عید با تربچه‌های نقلی اصفهان، ریحان وپیازچه و شاهی و از آن نازنین تر ترخون!

چیزی که درباره این تقویم دوست دارم، عکسهای بی زرق و برق و طبیعی آن است و قاب‌بندی‌هایی که با وجود داشتن زیربنای حساب شده اصلاً آوانگارد بازی در‌نمی‌آورند توی ذوق نمی‌زنند که آهای من را ابراهیم حقیقی طراحی کرده و عکسهای مرا مریم زندی گرفته.  عکسها حساب و کتاب و زیربنای قاب بندی‌شان را با فروتنی در خود نگه‌داشته‌اند و تضاد زیبای مشمع قرمز رنگ زیر چاغاله بادامها روی گاری دستی،  مصنوعی  و هنری به چشم نمیآید. شاید دلیلش پرهیز از گرفتن عکسهای "سوپر شارپ" و دستکاری در شدت رنگهاست. مطمئنم در نهایت کار دست آدمهای حرفه‌ای بوده و این شکل نهایی که تقویم چاب شده، بی حساب نیست (دیرتر روی صفحه داخل خواندم که کار کار حرفه‌ای هاست) اما عکسها دلنشین و صمیمی‌اند و ترا می‌برند به فضای خودشان بی آنکه اداو اطوار "هنری بازی" و سنتی بازی درآورند. بعضی از کارهای ایرانی که مثلاً‌می‌خواهند به معرفی ایران بپردازند،‌ آدم را از نقش و نگار و ترمه و بته جقه و نقوش هخامنشی آنهم با چاپهای برق-برقی و "بازاری-شیک" خفه می‌کنند. به گمانم همین شیک نبودن دلیلی اصلی خوش آمدن من از این تقویم دوست داشتنی باشد.

عیدهای کودکی و حس‌های باستانی و تصاویر عزیز گذشته، یادهایی قوی و صمیمی اند اما معمولاً هیچ‌کدام "شیک" نیستند!

 

* و البته پسر عمه ها و شوهر عمه!

نوشته شده توسط اسفند در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 |
این نوشته را جهت توضیح درباره نقاشی پسرک از خودش (که نوشته بهمن بود) و کامنت های بسیار جالب دوستانم (بخصوص پ و میچکاکلی) می نویسم.

پسرک در نقاشی و نوشتن اصلا به زیبایی و دقیق بودن توجهی ندارد و بیشتر از همه عجله دارد "بیان" کند. دست خطش بی حوصله و شتاب زده است اما روزی چند تا طومار می نویسد و دهها صفحه نقاشی می کند: نقشه می کشد، لیست تهیه می کند، داستانهای کوتاه می نویسد، شخصیت های برنامه های تلویزیون را می کشد، اتاق خواب خیالی اش را می کشد...

این پروژه "سلف پرتره" را اوایل پاییز در کلاس همه کشیدند و من دیدم کار بعضی از بچه ها چقدر دقیق و واقع گرایانه است و همه چیز را با جزئیات و زیبا دیده ند و کشیده اند. نقاشی پسرک در مقایسه با بیشتر آنها زیادی "کودکانه" بود. اما همان طور که دوست عزیزمان "پ" می گوید این جور نقاشی های کودکانه که در اثر تصادف و بی فکر خلق شده اند معمولا اثر بصری زیبایی ایجاد می کنند که هم قابل تکرار نیستند و هم آگاهانه نبوده اند و بیشتر برای بزرگترها جالب اند. گاهی مثلا با همین سبک انیمیشن می سازند. خلاصه این نقاشی ضمن آنکه برای یک بچه شش ساله زیادی ساده است، افه تصویری با مزه ای ایجاد کرده بود و من و بهمن آن را دوست داشتیم .

نهایتا اگر بخواهی پسرک را مجبور کنی "طراحی بر اساس مشاهده" بکند، خسته می شود و حوصله‌اش سر می‌رود. به عبارتی شاید بشود گفت هنوزنقاشی را به شکل ناخودآگاهانه و برای بیان درونش به کارمی‌برد تا یک عمل آگاهانه برای خلق زیبایی.

درباره چیزهایی که شما در آن "می‌خوانید" به عنوان روانشناسی کودک، من فقط چیزهای کمی شنیده‌ام در یک واحد دانشگاهی که اسمش بود هنر در دنیای کودکان که مال ۱۵ سال پیش است. یعنی هیچی! فقط می‌دانم که پسرک ما توی مدرسه هرگز بخاطر نقاشی هایش مورد تشویق ویژه قرار نگرفته و نقاط قوتش را خواندن و نوشتن و ریاضیات می‌بینند.

من اما اکثرا "شان نزول" نقاشی‌هایش را می‌دانم و می‌بینم که ارتباط معنی‌داری هست بین "فکر"هایش و نقاشی‌هایش. یادم هست سن او که بودم دیگر از نقاشی خسته شده بودم جون از کشیدن چیزهایی که شکل خودشان درنمی‌آمدند کلافه می‌شدم. این بچه اما همانطور که هرگز نمی‌گوید حوصله‌اش سر رفته، هرگز هم از نقاشی ها و نوشتن‌هایش خسته نمی‌شود و با جدیت و تمرکز خاصی و بی توجه به هر نوع اصول زیبایی شناسی کاغذها را یکی پشت سر دیگری سیاه می‌کند. منظورم تعریف کردن از او نیست یا این فکر که خط‌خطی‌هایش یا دستخط بدش چیز خاصی دارد.  می‌خواهم بگویم آدم در مشاهده کارهای بچه خودش که از نزدیک می‌شناسدش چیزهایی را درک می‌کند که ممکن است تئوری‌های کلی  مانند"تست ترسیم خانواده" به تنهایی آنها راپوشش ندهد.

در ضمن این تصویر من و بهمن را از همان "پروژه" داشته باشید. 

مامان بابا

نوشته شده توسط اسفند در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 |

پسرک صبح اول صبحی وقت صبحانه  از من می‌پرسد اولین دانه‌‌ها چطور بوجود آمدند تا اولین درختها برویند. نمی‌توانم تئوری تکوین داروین را برایش توضیح بدهم و حواله‌اش می‌دهم به وقتی که کمی بزرگ‌تر شده و حداقل مفهوم سلول را به شکل واقعی بداند. بعد یادم می‌افتد به دست نوشته‌‌های قدیمی که دیشب تصادفا ً پیدا کرده‌ام،‌ مربوط به زمانی که هنوز دو ساله نبود و نوشته‌ام که اولین جمله‌اش را به شکل سؤال پرسیده بود:‌ بابا، دَدَ؟ . پسرک به‌خاطر دوزبانه بودن دیر زبان باز کرد، و کلمات را نصفه ادا می‌کرد. مثلا ً از کلمه خانم فقط "خا"را می‌گفت. هژده ماهه که بود رنگها را بلد بود و حتی می‌توانست بگوید از میان ده مداد رنگی‌اش بهمن کدام را پشت سرش قایم کرده است. اما اسم رنگها را نمی‌توانست خوب تلفظ کند. به بنفش می‌گفت "بَشَ بَ" و به نارنجی، "ناجه نا" و قرمز را می‌گفت "رد" چون انگلیسی‌اش راحت تر بود.

داشتم فکر می‌کردم از اولین سؤالش "بابا دَدَ؟" تا "چگونگی پیدایش اولین دانه‌ها" که بوضوح اشاره نا‌آگاها‌نه‌ایست به راز خلقت، راه درازی آمده‌است. و باز اینکه، اگر این رشد فوق‌العاده سریع جسمی و فکری که بچه در سالهای اول زندگی‌اش دارد با همان سرعت ادامه می‌یافت، انسان چه "غولی" که نمی‌شد...

نوشته شده توسط اسفند در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 |
این نقاشی را پسرک چهار پنج ماه پیش از خودش کشیده.

پسرک

نوشته شده توسط بهمن در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 |

نمی دونم قبلاً هم نوشته‌ام یا نه که این پسرک ما خنزرپنزریه. گرچه چند ماهیه که یک کم بهتر شده ولی کلاً اهل اینه که آت‌و‌آشغال جمع کنه. از دو سه سال پیش هر وقت پارک می‌رفتیم این مشکل را داشتم که او می‌خواست چندتا آت‌و‌آشغال که ممکن بود میوه کاج یا چند تا تکه چوب و یا چند تا سنگ باشه با خودش بیاره خونه. چندتا جعبه بقول خودش bits and bobs داره که همون جعبه خنزرپنزر باشه و آت‌و‌آشغالاشو توش نگه می‌داره. اگر قوطی چیبس یا بطری شیر خالی بشه باید سعی کنیم بدون این‌که متوجه بشه آن را در سطل زباله بیاندازیم چرا که می‌خواد با آن چیزی بسازه. شروع می‌کند به دادن دستورالعمل، که مثلا اگر تو این بطری رنگ بریزیم و تکونش بدیم تا همه‌جاش رنگی بشه، بعد فلان جاش کاغذ بچسبونیم و بهمان‌ جاش خط بکشیم، مثلاً میشه یه خوک. یا مثلاً می‌تونیم قوطی چیپس را رنگ کنیم و قطار درست کنیم و خلاصه فکر می‌کنه که همه کاردستی‌هایی که تلویزیون روش ساختنش را نشون می‌ده، باید بسازه. اگر هم من یک وقت بگم که این آشغالا چیه، شروع می‌کنه به سخنرانی که ما باید از زباله استفاده مجدد بکنیم و این حرف‌ها. چند ماه پیش که این قضیه سه تا  R را هم یاد گرفته بود و راه می‌رفت و تکرار می‌کرد (Reduce, Reuse, Recycle که شعاری است به معنی مصرف کمتر، مصرف دوباره، و بازیافت).

***

البته همین‌جا بگویم که اینها بیشتر شعار می‌دهند و در واقعیت ِ این جامعه، فقط مصرف بیشتر و بیشتر توصیه می‌شود و بس. همین الان هم که بحران اقتصادی کمی (بالااجبار) باعث کاهش مصرف شده است، راه‌کار اصلی مطرح برای خروج از بحران، آشتی کردن دوباره مردم با خرید عنوان می‌شود. حتی اکثریت قریب به اتفاق سیاست‌های مقابله با بحران در همین راستاست. مثلاً دولت با وجود مقروض بودن، مالیات بر مصرف را کاهش می‌دهد تا انگیزه خرید مردم افزایش یابد. ممکن است در شعار به بچه‌ها بگویند که هر چیزی را چند بار باید استفاده کرد، اما در عمل بچه‌ها هم یاد می‌گیرند که برای مسابقه مصرف‌گرایی آماده شوند. امروز فلان کالا به بازار می‌آید و پس از چند روز ورژن جدید آن و یا مدل بروز شده آن. آن‌ها که صف اول خریدند، جنس جدید را می‌خرند و جنس‌های قدیمی فروشگاه‌ها باید در حراج به فروش رود. طبیعی است آنانی که توان مالی کمتری دارند، در حراج و به عبارتی کالای غیر روز و کمی از مد افتاده می‌خرند، اما مهم اینست که آنان نیز می‌خرند. فرهنگ مصرف، عمر همه چیز را کاهش داده و حتی دیگر طراحان کالا نیز طول‌عمر محصول را در نظر نمی‌گیرند. وقتی عمر متوسط یک اتومبیل پنج شش سال است، هیچ کس انتظار ندارد که فلان قطعه‌اش بیست سال کار کند. آنجا که پای تکنولوژی در میان است که خرید کالای جدید، ظاهری عقلانی‌تری هم پیدا می‌کند. کافی است به سرعت پیشرفت دوربین‌ها و یا گوشی‌های موبایل توجه کنید، ممکن است مثل بقیه در مسابقه خرید شرکت نکرده باشید، اما شما هم بالاخره یک دوربین جدید خواهید خرید.

در بازیافت هم فکر می‌کنم وضع انگلیسی‌ها از دیگر کشورهای اروپایی بدتر است (آماری ندارم، فقط قضاوت شخصی ام را بر اساس شنیده‌ها و دیده‌هایم می‌گویم). پارسال که قیمت نفت بالا بود، برای فروش زباله‌های پلاستیکی ( اگر اشتباه نکنم به چین) هیچ مشکلی نداشتند اما امسال همین سازمان بازیافت نصفه-نیمه هم با مشکل روبرو شده است، چرا که خریداری پیدا نمی‌شود.

***

پسرک ما اسباب‌بازی کم ندارد، اما با چیزهایی که خودش می‌سازد، حتی شاید بتوان گفت بیشتر از اسباب‌بازی‌های اصلی‌اش بازی می‌کند. همین الان که من این‌ها را می‌نویسم چشمم به تلویزیونی است که با یک جعبه بزرگ ساخته است. پسرک قسمتی از وسط جعبه را به عنوان صفحه تلویزیون بریده است. قسمت بریده شده قرار بوده مستطیل باشد اما هیچ‌کدام از زاویه‌هایش قائمه نیست. او نقاشی‌ای کشیده و آن را در این قسمت چسبانده است. با یک نخ رنگی برای آن سیم برق درست کرده و با یک جعبه دارو، کنترل از راه دور. دو سه هفته است که می‌خواهم از شر این تلویزیون راحت شوم (چون خیلی بزرگ و جاگیر است) ولی هر دفعه که حرفش را زده‌ام بشدت دمغ شده است و در نتیجه من هم اصرار نکرده‌ام. چند وقت پیش جعبه کوچک دیگری را موبایل فرض کرده و روی یکی از سطوح آن شماره‌ها را نوشته بود و با آن بازی می‌کرد. یک موبایل قدیمی را به او دادم تا با آن بازی کند. گفت نمی‌خواهد چون خراب است و شماره‌گیری نمی‌کند. یعنی او جعبه دست‌ساز خودش را (که معمولاً زشت هم از آب در می‌آید) به یک موبایل واقعی ترجیح می‌دهد.

روز جمعه وقتی او را از مدرسه به خانه آوردم، دو تا سنگ نسبتاً صاف توی جیب شلوارش بود. من موقع آویزان کردن شلوارش دستم به سنگ‌ها خورد. شروع کردم به غرزدن که چرا سنگ توی جیبش گذاشته است. گفت که آن‌ها را احتیاج دارد. من بدون دلیل عصبانی بودم و گفتم اگر آنها را احتیاج دارد باید از جیبش بردارد و در یکی از جعبه‌هایش بگذارد. پرسید چرا و من هم اولین چیزی را که به نظرم رسید بر زبان آوردم: «فردا شنبه است و مامان لباس‌های مدرسه‌ات را می‌ریزد توی لباس‌شویی، این سنگ‌ها یا باعث می‌شه شلوارت پاره بشه یا بره ماشین لباس‌شویی را خراب کنه». شروع کرد به سؤال کردن در مورد لباس‌هایی که فردا می‌شوییم. فکر کردم می‌خواهد حرف را عوض کند و بنابر این با حوصله جوابش را دادم. پرسید که آیا کاپشن او را هم در ماشین لباس‌شویی می‌انداریم که پس از جواب نه، علت را پرسید. داشتم دلیل آن را برایش توضیح می‌دادم و حتی فراموش کرده بودم که دلیل این حرف‌ها چه بوده است که گفت:« خوب پس من می‌تونم سنگ رو تو جیب کاپشنم بذارم».

 

نوشته شده توسط بهمن در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 |